خنده آذین لب ست. اما گاهی، تو بدان لبِ پرخنده نشان دل بی درد و غم است دل بی درد [...]
Monthly Archives: سپتامبر 2011
-
۱۹ کارون
تن بی جان مرا بر تن کارون نهید تا که با پیکر من آنچه خواهد بکند: یا که بر سینۀ [...]
-
۱۸ مسخ
با پاهای تو راه می رفتم هرکجا که می رفتم با چشمان تو می دیدم هر چه را [...]
-
۱۷ قصه ی عشق
بهترین جمله همان بود که گفتی با من: که مرا از توجدا نتوان کرد. و چه پر شور تو گفتی [...]
-
۱۶ زلیجای عصر ما
عجب زمانه ای شده است همه چیز عکس همان چهره دیروز شده است غرضم بازی عشق است که دل یوسف [...]
-
۱۵ باران
باران می بارد. باز باران ترا می خواند. اما عجیب است که چرا باز تو زیر باران نمی روی؟ برای [...]
-
۱۳ ترا روزی با خود خواهم برد
من دو باره ترا خواهم دید در همین روزها ی سرد فاصله و بدستی که در آن شاخه گلی می [...]
-
۱۴ قسمت
وعاقبت چنین شد قسمتمان که تو در آن سوی، رفتن. و من اما، دراین سوی، ماندن، [...]
-
۲۱ جان باز
بازتو، باز بوی عشق، بوی جبهه، خون، آتش، نعش برادرم، شیون های خواهرم، و تو، [...]
-
۲۰ نگو آن جا تبعیدی
رِد پایِ دلت را که می گیرم یه جایی در همین آبادی اطراف ترا در خیمه ای پر گل بدور [...]

