خنده آذین لب ست.
اما گاهی، تو بدان
لبِ پرخنده نشان دل بی درد و غم است
دل بی درد و چموش
بی خبرباشد از آن اشک دو طفلان یتیم
که نشسته بر ِ یک سفره یِ بی نان وپنیر.
نه امیدی به دری
که زند باز بروی اش، لبخند.
نه رسد در شب تاریک، بَرَش قاصدکی
که نویدی دهد از
مانده ی آشغالِ غذایی که چکیده ست ز دهانِ
پسرسیر و شکم گنده ی همسایه ی او.
کادو یک شب عید است
برایش به خدا.
ـــــــــــــــــــــــــ
تو بخند دلبرَکَم،
دلبرِ ساده ی شیرین سخنم
که همین غُصه ی دستان فقیر و تب فردای دگر
در پس اش خنده ی مستانه ی تو
شده یک عقده ی سنگین،
برای منِ شرمنده ی بنشسته سرِ چاه طلا.
تو ببین دلبر بی درد و غمم
که تنم گشته کبود
ز فرود سرِ شلاق نگاهش،همه ِ دم.
ـــــــــــــــــ
خنده آذین لب است
اما گاهی تو بدان ……
اهواز ـ ۸ شهریور ۱۳۹۰


سلام سید بزرگوار
بسیار زیبا و دلنشین بود از بیانات و اشعار شیرینت استفاده بسی بردم همواره سالم و تندرست باشی
سلام آقا سید، تشکر می کنم. شاد و سرزنده باشید.
سلام جناب موسویان
اشعارتون همه بیانگر حقایق تلخ اجتماعی است که قلم توانای شما به درستی وزیبایی
آنها را به تصویر کشیده است
موفق و پیروز باشید
در پناه حق!