عجب زمانه ای شده است
همه چیز عکس همان چهره دیروز شده است
غرضم بازی عشق است
که دل یوسف ما
به دل سرد زلیجا زده است.
عجبا، عجبا،
جای آن که دل او
به دل یوسف کنعانی ما گیر شود.
بازی چرخ و فلک بین در این بازی عشق
یوسف ما
ز غم عشق زلیخا همه دم می گرید.
و زمان هم که در این بازی خویش
رنگ پیری به رخ یوسف ما
می پاشد.
چه قشنگ گفت زلیخا
که دگر:
من جوانی بره یوسف کنعان
نمی بازم اگر
قامت یوسف تان
باردگر راست شود.
ای زمانه تو چه کردی
به دل سادۀ یوسف شدگان
که زلیخای تو وای
یوسف عاشق خود را
به دو نیم سکۀسیم،
بر کس و ناکس و
هر بی سروپا
میفروشد.
شرمت ای چرخ زمانه
که دراین بازی تو
یوسف ساده ی ما
با تن پیر و همان موی سپید
هم چنان کارگه عشق
بپا می دارد.
اهوازـ ۹خرداد ۱۳۹۰


بسیار زیبا بود
سلام و تشکر آقا سید.
سلام شعر بسیار زیبایی بود لذت بردم اماچندجایی بجای کلمه زلیخا از زلیجا استفاده کرده اید
سلام، هم از بابت خوانش شعر و هم از بابت یادآوری اشتباه تایپی تشکر می کنم. شاد و سرسبز باشید.