بازتو،
باز بوی عشق،
بوی جبهه،
خون،
آتش،
نعش برادرم،
شیون های خواهرم،
و تو،
یادگار دلیران وطنم.
*****
وقتی ترا بینم
زخم بر تن و نگاهی
بی نهایت عشقِ پروازی بسوی بی کران رفتن
و من خیس از هجوم سرخ ـ بارانی
که از ابر سکوت هر دو چشم تو همی بارد
ازاین که مانده م چنین سر در خود و بی غم
چنان گیر سرود عشق یاران ز من رفته
که در یزم خوش جان بازی آن شب
زدم پیمانه ی بی غیرتی آن دم
چنان شرمنده ام اینک
که جز جستن ازاین مرداب
ندارم ره بسوی بیکران یاران.
دریغ،
از ماندنم،
از بودنم،
ای یار،
که ماندم این چنین بیهوده و تنها
که دیگر مرگ هم شرمی کند
از بردن این لاشه ی …..
چنین است آخر آن کس
که در هنگامه ی جان بازی نخل های در آتش
که بی غم می کند ،
شب به سحر آخر.
اهوازـ ۱۱مرداد۱۳۹۰

