شبی در خود به سفر بود
قصه ها گفت
دردها بشنید
شبی تا بدانجا که خورشید گیسویِ نقره فامِ خویش بگشود
در کوچه های سکوت فریاد بر کشید:
” پرنده را باید پروازی باشد
و پرواز را پروازگاهی “.
هیچ کس در نگشود
و حتی من
که پای در بند چشمانی کبود بودم.
شبی تا به سحردر خود به سفر بود
قصه ها گفت
دردها بشنید
شبی تا بدان جا که تاریکی بر تن شهر
رنگ سیه می پاشید
در کوچه های سکوت فریاد برکشید:
” قطره باید با قطره درآمیزد
نه اندر خاک مدفون “
چکمه پوشی فریاد برکشید:
“سیل نیز سد نمی شکند”.
هیچ کس فریادش را پاسخی نبود.
و حتی من،
که هم چنان پای دربند چشمانی کبود بودم.
تن از سکوت غم بار کوچه بر کشید ….
و شب به سحر سپرد
و تن به آتش.
آسمان هم چنان مه آلود.
کوچه ها در سکوت.
سایه ها در هراس.
و من نیز همچنان
پای در بند چشمانی کبود بودم.
اهوازـ ۵ مرداد۱۳۵۶

